من و مادرشوهر وجاری
خوبید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟![]()
این وبلاگ برای همیشه تعطیل شد.
بعضی آدمها همین که می بینن زندگیتو توی وجود اونها خلاصه کردی یه دفعه یه روی دیگه از خودشون نشون میدن.
یه دفعه احساس ناامنیُ با تمام شدت میریزن تو وجودت و یه جوری درموندت می کنن که هیچ دشمنی نمی تونه همچین کاری باهات بکنه.
من این روی دومو قبلاً هم دیده بود.اون وقتایی که دوست بودیم.اون موقع ها هم پیش می اومد که امیر رنگ عوض کنه، جوری که انگار برای همیشه سرد شده و من رابطه رو نابود شده احساس می کردم ولی دوباره آروم آروم همه چی درست می شد..ولی الان ترسم جدی تره.
باید اعتراف کنم که شوهرم دیگه مثل سابق منو دوست نداره یا شاید چون ترس منو از از دست دادنش حس کرده خیلی بی باک شده .
برای خودم دلم می سوزه که با همه ی غرور و سرکشی هایی که داشتم الان باید هر ثانیه دلم از سر ترس واسه زندگیم بلرزه که مبادا از دستش بدم.
نمی دونم برای بقیه ی زنها هم پیش می یاد که یه دفعه احساس کنن که شوهرشون داره از موضع قدرت باهاشون رفتار میکنه..یا شانس من اینجوری بود
گل بود به سبزه نیز...
به خاطر اصرار خواننده های خاموشم رمز رو برداشتم
از هرچی که بترسی سرت می یاد
من این اواخر خیلی از، از دست دادن شوهرم ترسیدم و ....................
ولی من تصمیم خودمو گرفتم...
و به شیوه ای که تصمیم گرفتم می جنگم...
| Design By : Night Melody |

